تبليغاتX
بی نشان

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو

پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 19:49  توسط گیلار  | 

کاش یادت نرود روی آن نقطه‏ی پر رنگ بزرگ،

بین بی‏باوری آدم‏ها

یک نفر می‏خواهد با تو تنها باشد

نکند کنج هیاهو بروم از یادت

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 12:25  توسط گیلار  | 

   بعد از مدتها سلام

 

با مهر در آیینه بنگر ...

سالهای زندگی آرام و گاه کمی توفانی طی می شود...

بسیار مهم است همان طور که انبار خانه ام را از انباشتگی خالی می کنم و آنچه را که مورد

نیازم نیست، به دور می افکنم و از لیست موجودی های زندگی ام حذف می کنم، چه زیباست که

 به طور مرتب آنچه را در ذهنم انبار کرده ام بیرون ریخته و با نگارش همه بر روی یک برگ

کاغذ سپید و تمیز...

آرامش را به همه آن محفوظات عطا کنم. زندگی در تمام لحظات عمر زیباست، گواه اینکه حتی

به هنگام حوادث سخت آرزویی جز پایان ناخوشی و گرفتاری ندارم و هرگز برای رفع مسائل به

 مرگ و فنا نمی اندیشم. این به سبب ایمان و حب به ذات مقدس احدیت است که در هر زمانی با

 توجه به حضور مهرآمیزش از او راه می جویم و نتیجه را به حکمت الهی اش می سپارم.

حالا که وجود مهربان خـدا عافیت را برایم تدارک دیده، چرا با ایجاد خلا در اندیشه و خاطرات

 گذشته ام ،راه را برای تجلی آرزوهایم باز نکنم !

می دانم بهای سنگین ندامتهای گذشته، محو خواهند گشت، تجارب دل آزار قدیمی تکرار نخواهند

 شد و افراد ناهماهنگ، با آرامش و برکت دلخوشی هایشان را در جایی دیگر خواهند یافت.

من با دل مهربان و روح الهی ام زندگی را ادامه خواهم داد.

می توانم از عشق لبریز باشم و همه تالمات، خاطره ای دور دست باشند.

رها کردن را تمرین می کنم

با نرمی دست، اشکی را می زدایم، اجازه می دهم نیرویی در من زاده شود، در اعماق وجودم

 ریشه بدواند

و وادارم کند، تا دیر نشده ...

برای تغییر موقعیت کنونی ام تلاش کنم.

گاهی فریاد بکشم، به سویی بدوم و هجوم افکار را پس بزنم. ناپدید شوم، آرام آرام تار تنیده شده

 ملامت را بشکافم، و به راهی پر بکشم که به باغ های مهر و دوستی منتهی می گردد.

شادی امروز را به فردا وعده ندهم. نگاه کنم چه تجاربی دارم که پیشکش کنم، تا دوست برایم

 طلبی نیکو کند.

قلم در دست، همه روزهایی که خوش و آرام نگذشته

ایامی که اشک مرهم بوده

و همه کسانی که رد پاهایشان بر پاکی دلم، نقش تیره بر جای گذاشتند

و بسیار خاطرات اندوهگین کننده دیگر را ...

همه را بنویسم

گاهی قلم را بفشارم، که اندوه فرو شکند، برخی کلمات در تاری چشمانم، گم می شوند

می گذارم اشک ها فرو ریزند و بغض ها باز شوند

کاغذ در دست فشرده می شود

و من همچنان می نویسم

تا ببینم... به راستی چیزی باقی نمانده

چقدر این زمان طولانی بوده؟

مهم این است آنچه که مرا ناخشنود می کرده باید به بیرون افکنده می شد.

سالهای عمر خود را دوست خواهم داشت، به خودم بیش از تدارک غم و اندوه، بهترین هدایا را

 پیشکش می کنم.

به کاغذم نگاهی می اندازم

دستان را بر قلب مهربانم می گذارم

از صمیم دل گذشته های دور را می بخشم چون آنها به من کمکی نمی کنند و مانند کفش های

 کودکی برای پاهای کنونی ام تنگ شده اند و باعث آزارم می شوند ضمن اینکه با پوشیدن آنها

 قادر به برداشتن حتی یک قدم نیستم.

پس آنها را پاک می کنم، با پاک کن واقعی، محکم و به راستی...

به کاغذم می نگرم، چه سفیدی های مطبوعی...

گاهی به مواردی می رسم که زخم آنها التیام نیافته و عبور دردآلودشان؛ احساس غریبی در قلبم

 پدید می آورند...

اکنون زمان آن است که اندوه را به خاطر آورم و با همه خلوص و تاثر از وقایع گذشته...

آن را به دست خداوند مهربان و بخشنده بسپارم

در پیشگاه عدل الهی آسوده خاطرم، باور دارم که خوشبختی فرا رسیده، زیرا کاری کرده ام که

 تا کنون، چون زنجـیر بر دستانم نشسته بود و راهی را طی کرده ام که برایم دور و بی هدف به

 نظر می رسید.

شکست ها و ناکامی ها، افسوس خوردن ها در یک حرکت زیبا و مثبت برای همیشه از زندگی

 ام دور شدند.

کاغذ را می سوزانم، خاکستر ایام دردناک را به باد خواهم سپرد...

باقی اندوه را با آب می شویم و گونه نمناکم را نوازش خواهم کرد

با مهر در آیینه می نگرم

و خود را دوست خواهم داشت...  

 

                                                              برگرفته از مجله موفقیت

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 19:24  توسط گیلار  | 

ما را ز خیال تو چه پروای شرابست

 

خم گو سر خود گیر که خمخانه خراب است

 

گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست

 

هر شربت ذبم که دهی عین عذابست

 

افسوس که شد دلبر و در دیده ی گریان

 

تحریر خیال خط او نقش بر آب است

 

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود

 

زین سیل دمادم که درین منزل خواب است

 

معشوق عیان می گذرد بر تو ولیکن

 

اغیار همی بیند از آن بسته نقاب است

 

گل بر رخ رنگین تو تا لطف عرق دید

 

در آتش رشک از غم دل غرق گلاب است

 

سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم

 

دست از سر آبی که جهان جمله سراب است

 

راه تو چه راهی است که از غایت تعظیم

 

دریای محیط فلکش عین سراب است

 

در کنج دماغم مطلب جای نصیحت

 

کاین گوشه پر از زمزمه ی چنگ و رباب است

 

حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظر باز

 

بس طور عجب لازم ایام شباب است

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 دی1387ساعت 21:57  توسط گیلار  | 

یک شعر اداری

 

ای کاش

این کلبه ساده بر لب رود

یک روز محل کار من باشد

 

ای کاش

 اعلام کنم حضور خود را

بر قله کوه و دامن دشت

هر روز درست  ساعت هشت

 

ای کاش تمام کارمندان

بودند پرندگان خوشخوان

با نامه ابرها به منقار

 

ای کاش

 می شد همه وقت رفت و گل چید

بر "طبق مقررات" خندید

 

ای کاش بدون بخشنامه

می خواندم و چرخ می زدم من

با موج و نسیم

 

ای کاش

پرونده من که باز می شد

می ریخت از آن گل و ترانه

 (عمران صلاحی-12/3/75

                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مهر1387ساعت 20:49  توسط گیلار  | 

سینه گرداب

 

 

همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست

 

چون باده لب تو می نابم آرزوست

 

 

ای پرده پرده چشم توام باغ های سبز

 

در زیر سایه مژه ات خوابم آرزوست

 

 

دور از نگاه گرم تو بی تاب گشته ام

 

بر من نگاه کن که تب و تابم آرزوست!

 

 

تا گردن سپید تو گرداب رازهاست

 

سرگشتگی به سینه گردابم آرزوست!

 

 

تا وارهم ز وحشت شبهای انتظار

 

چون خنده تو مهر جهانتابم آرزوست.

 

 

                                                                      " فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 16:36  توسط گیلار  | 

من سكوت خويش را گم كرده ام !

 

لاجرم در اين هياهو گم شدم

 

من كه خود افسانه مي پرداختم

 

عاقبت افسانه مردم شدم !

 

اي سكوت، اي مادر فريادها

 

ساز جانم از تو پر آوازه بود

 

تا در آغوش تو راهي داشتم

 

چون شراب كهنه شعرم تازه بود

 

در پناهت برگ و بار من شكفت

 

تو مرا بردي به شهر يادها

 

من نديدم خوشتر از جادوي تو

 

اي سكوت، اي مادر فريادها !

 

گم شدم در اين هياهو، گم شدم

 

تو كجايي تا بگيري داد من؟

 

گر سكوت خويش را مي داشتم

 

زندگي پر بود از فرياد من !

 

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 18:20  توسط گیلار  | 

كلماتم را در جوي سحر مي شويم

لحظه هايم را

در روشني بارانها

تا براي تو شعري بسرايم روشن

تا كه بي دغدغه

بي ابهام

سخنانم را

در حضور باد

اين سالك دشت و هامون

با تو بي پرده بگويم

كه ترا

دوست مي دارم تا مرز جنون

+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 18:59  توسط گیلار  | 

ماشين تحرير

 

انگشت هاي من

 

 

مي بارند

 

 

و نام تو

 

 

مي رويد

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 فروردین1386ساعت 19:26  توسط گیلار  | 

نيلوفري

 

ماه

نيلوفر در دستش

پاورچين پاورچين، مي آيد بالا

از پله

و اتاقم را آبي مي سازد

 

عشق

پيراهن خوابش بر تن

پاورچين پاورچين، مي آيد بالا

از پله

و مرا در بر مي گيرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 فروردین1386ساعت 15:39  توسط گیلار  |